پاشنه ,مستانه 

قدش کوتاه بود. فکر کردم مستانه باید مدام کفش پاشنه کوتاه بپوشد.

نمی دانم شاید پدر هم به همین فکر می کرد. خود مستانه انگار این را می دانست.

کفش بی پاشنه سیاه پاش کرده بود. پیراهنش سبز بود. رنگ چشم هاش.

خانم جان زل زده بود به کفش های بی پاشنه مستانه. شاید او هم به همین موضوع فکر می کرد.

اما فقط مادر بود که وقتی عکس محمود را دید گفت «مادر، کفش بی پاشنه هم بس نیست، باید قوز کنی».

مستانه قوز کرد.

 

 

انگار گفته بودی لیلی - سپیده شاملو

 

 

منبع اصلی مطلب : داو آخر
برچسب ها : پاشنه ,مستانه
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : گوژپشت