بودی ,انگار ,گفته بودی ,انگار گفته
سلام کردم. جوابم را ندادی. راست رفتی توی اتاق خواب. کتابهات را از زیر تخت ریختی بیرون.

هیچ وقت از آن کتاب ها خوشم نمی آمد.

شب ها که خوابم می برد، آرام یکی را بر می داشتی و می رفتی می نشستی توی هال.

از خواب که می پریدم و عصبانی می شدم از نبودنت، یادت نمی رفت اول کتاب را بگذاری زیر تخت،

بعد من را ببوسی و بگویی «ببخشین خوابم نمی برد».

...

دست کشیدم روی شکمم. هیچ تکانی نبود. انگار آن موجود از تنم رفته بود. صدای در آمد.

بعد هم صدای در حیاط. آمدم پشت پنجره و نگاهت کردم. دو جعبه گل بنفشه خریده بودی

و می خواستی بکاری. می خواستم بهت بگویم فصل، فصل بنفشه نیست. اما سرم داد زده بودی.

سرم که داد زدی، نه، همان لحظه که جواب سلامم را ندادی، ضربه های توی تنم قطع شده بود.

 

 

انگار گفته بودی لیلی - سپیده شاملو

 

 

منبع اصلی مطلب : داو آخر
برچسب ها : بودی ,انگار ,گفته بودی ,انگار گفته
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : انگار گفته بودی «لیلی»